عجایب روزگار
|
روز موعود روز انتخاب
|
وی در خاتمه این بیانیه ضمن تشکر از هواداران خود خواسته است که به کاندیداهای جریان متهجرین رای ندهند.
خبرهای پشت پرده حکایت از این ماجرا دارد
که روز سه شنبه ساعت سه بعد ازظهر مورخ ۲۱/۱۲/۸۶ همایش عظیم معلمان استان در شهر کرمانشاه جنب فروشگاه پیام برگزار می گردد هنوز بدرستی معلوم نیست که معلمان (این نخبه پروران ایران اسلامی )که این بار با تمام توان به صحنه آمده اند از کاندیداتوری کدام نماینده پیمان خواهند بست
اسکندر محمدی اعلام کرد: بزودی طی بیانیه ای مطبوعاتی سخنان خود را با مردم کرمانشاه صراحتا در میان خواهم گذاشت.
اسکندر محمدی که فرهنگی می باشند ومظلومان قربانی جریان (چپ و راست )شد
به یقین چنانچه ایشان رد صلاحیت نمی شد از یکی از سه گزینه اصلی نماینده شهر
کرمانشاه بودند
اين روزها در کرمانشاه با اخباری روبروییم که نشان از یک بازی سیاسی پشت پرده دارد . شنيده ها حكايت ازآن داردكه آقای اسکندر محمدی در صورت عدم تایید از سوی شورای نگهبان با نظر به اینکه ارتباطهای دوستانه ای با آقای ابوالقاسم قاری دارد با تمام پتانسیل ها و توان برای ایشان فعالیت خواهدنمود
آنچه در حوزه ی استان کرمانشاه و بویژه ایل بزرگ کلهر اتفاق می افتد
ابوالقاسم قاری این روزها در تمام نظر سنجی ها گزینه ی اصلی مردم به حساب می آید . در حالیکه رقیبان به هر شکل ممکن سعی در کسب نظر ها دارند اما کارنامه ی این نامزد در دور گذشته علی رغم تمام سیاه نمایی ها کارنامه ی مثبتی است .
آگاهان معتقدند که وی رقیب جدی و قابل تاملی در پیش رو ندارد و اگر چه دو هم ایلی اش بنا به دلایلی شاید به سفارش گروه رقیب نامزد شده اند اما در نهایت برد با ایشان است . عده ای نیز معتقدند کار هم ایلی های وی نوعی فریب رقیب است تا در روزهای پایانی کار را یکسره نماید .
خبرگزاري كرمانشاه: تعدادي از كانديداهاي انتخابات مجلس شوراي اسلامي مدتي است فعاليت هاي مختلفي انجام مي دهند كه از آن جمله مي توان به شركت گسترده در مراسمات ختم!، پخش كارت ويزيت، ديوار نويسي با عناوين مختلف، دادن افطاري و شام با اقشار مختلف و شركت در سخنراني هاي محله ها اشاره كرد.اين نكات حتما مورد توجه هيئت نظارت برانتخابات(شوراي نگهبان) استان خواهد بود و بهتر است با اين افرا قانون شكن كه فردا ميخواهند قانون وضع كنند بصورت قانوني برخورد شود!؟
|
|
تا کجا با من خواهی آمد؟ تا ورق چندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند؟ از کدام پلکان بالا خواهی رفت؟ با کدام درخت خزان را برای پرنده ها معنا خواهی کرد؟ در کدام کویر خواهی رویید؟در کدام چشمه تن خواهی شست؟ بیا با هم به ترانه ی روحمان گوش کنیم ؟ بیا روی آینه ها از عشق تصویری تازه بکشیم. تا کجا با من قدم خواهی زد ؟ چند کوزه از آب دریا را با من تا کوچه ی دوستی خواهی آورد؟ بالهای چند پروانه را تفسیر خواهی کرد؟ برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی گفت؟ چقدر دلم برای آفتاب تنگ شده است. کاش شب تمام شود کاش جاده های خاکی به پایان برسند. چرا تمشکهای وحشی دیگر مزه صبح را نمی دهند؟ چرا اردکها دیگر آواز باران نمی خوانند؟ چرا کسی انگشتان مرا به تن موج ها نمی رساند؟ اگر نگاه تازه ای به قلبهایمان نیندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند و هیچ ماهی عاشقی در رودخانة لحظه هایمان شنا نمی کند. زمان تقویمی است که به واحدهای هم اندازه تقسیم شده است اما بعضی از زمان ها یک لحظه اش سالها خاطره بیاد ماندنی به همراه دارد . بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدارنگهداریم بیا آنقدر انار دانه کنیم که بوی بهشت در اتاقمان بپیچد... . |
| نامه ای به خدا | |
|
سلام خدا جونم بازم اومدم می پرسی چرا؟ خب اگه نیام پیش تو کجا برم مگه من به غیر از تو کس دگه هم دارم ؟ می دونم خیلی از دستم ناراحتی ولی من که به غیر از تو هیچ کسو ندارم اگه صد بام منو از خودت برونی بازم برمی گردم.!! یه سوال بپرسم ؟ چرا وقتی آدما می خوان تورو به هم نشون بدن انگشتشون رو می گیرن رو به آسمونا ؟ می گن خدا تو آسموناست و یه چیز دست نیافتنیه ولی تو که توی آسمونا نیستی تو همین جایی روی زمین کنار من همیشه پشتمی اما چرا بعضی از ماها تورو نمی بینیم ؟ من جای رده پاهاتو دارم توی اتاقم میبینم بوی عطرتو روی سجاده ی مادرم استشمام می کنم خیلی دلم براش تنگ شده ولی تو که این جایی دیگه دلتنگی با من غریبست . یادمه وقتی نه سالم شده بود و به سن تکلیف رسیدم مادرم بهم گفت تو دیگه بزرگ شده اون قدر بزرگ که خدا داره صدات می کنه خدا داره دعوتت می کنه پیش خودش به خونش درست من معنای کامل این جملرو اون وقتا نفهمیدم اما بازم با این حال خیلی به خودم می بالیدم و افتخار می کردم اما الان معنیشو می فهمم و درک می کنم ای کاش زود تر از اینا این جملرو می فهمیدم ای کاش می دونستم یکی هست که از همه منو بیشتر دوست داره که معشوق واقعی منه عاشق منه داره همیشه نگام می کنه و یه لحظه هم چشم از من برنمی داره . یه روز با کلی اشتیاق دست مامانمو گرفتمو رفتم مسجد تازه یاد گرفته بودم نماز بخونم با همون لحن بچه گونه و غلط های نا آگاهانه با یه قلب پاک با یه دل ساده نه مثل الان که قلبامون سیاه سیاه و بازم ازت توقع های زیادی داریم یادته یه پسره هم سن من همسایمون بود من هر روز باهاش توی حیاط دچرخه سواری می کردم بعدم باهاش دعوام می شد می گفتم برو خونتون یادت می یاد؟ اون روزی که با مادرم رفتم مسجد اون پسره هم با مادرش اومد فکر کنم اسمش محمد بود وقتی همراهمون اومد توی راه من بهش گفتم تو چرا اومدی تو که خدا صدات نکرده تو که خدا دعوتت نکرده برو خونه بگیر بخواب تو باید تا 15 سالگی صبر کنی تا خدا صدات کنه . ترک نمی که همیشه بعد نمازش کلی با خدا رفت می زنه یه بار مادرش شنیده بود که می گفت: خدایا منم می تونستما منم توانی داشتم روزه بگیرم نماز بخونم چرا منو صدا نزدی یعنی منو دوست نداری ؟ تفلک نمی دونم الان کجاست و داره چی کار می کنه اما هر جاباشه بهش غبطه می خورم چون می دونم قطعا از من به تو نزدیک تره تو منو صدامی زدی هر روز اما من نمیشنیدم خدا روزی چهار بار با صدای قشنگش منو صدا می زد با اذانش اما من نمی شنیدم یه دختر نه ساله ای که توی جامعه هیچ کس تحویلش نمی گیره ولی تو صداش زدی خب وقتی تو منو صدا بزنی که من دیگه چیزی نمی خوام . می دونی مشکل بعضی از آدما یی که مثل قبلا من فکر می کردن چیه؟ اینه که فکر می کنیم تکلیفات و واجبات ما چیزیه که بهمون تحمیل شده اگه به جای اسم تکلیف روش اسم دعوتو بزاریم شاید این مسئله برای ما خیلی روشن تر بشه . با خودمون می گیم خدا تو خیلی خوبیا تو خیلی مهربونیا ولی اگه این نماز صبح نبود خیلی خوب بود من یه ذره بیشتر می خوابیدم اگه این روزه نبود خیلی خوب می شد آخه من سختمه نمی تونم روزه بگیرم ضعف می کنم. اما با خودمون نمی گیم که اگه این تکلیفا نبود اگه این دعوتا نبود که دیگه دین ما دین نبود خب ما دیگه با مسیحیت و دین های دیگه چه فری می کردیم با اونایی که توی کتابهای مقدسشون نوشته اگه دوست داشتید برید کلیسا و خدا رو عبادت کنید اما خدا به ما نگفته اگه دوست داشتی بیا توی آغوش من خدا به ما می گه حتما بیا اگه نیای دلگیر می شما اگه نیای بی تابی می کنم اگه نیای دلتنگ می شما........... امشب برات نامه ننوشتم که چیز خاصی ازت بخوام نه امشب برات نامه نوشتم که بگم منو ببخشی به خاطر تمام اون وقتایی که صدام زدی و من اون قدر محو خودم بودم که نمی شنیدم به خاطر تمام بی لطفیام بهت می دونم اون قدر بزرگی که می بخشی یا شاید اصلا خرده ای به دل نداشتی اما بازم می گم ازت معذرت می خوام نوازشم کنی موهامو شونه کنی روی سرم دست بکشی منتظرما . تو اون قدر بخشنده و بزرگی که تکلیفایی که برای یکی از عزیز ترین بندهاته مثل علی (ع) که امشبم شب ضربت خوردنشه قراردادی به منم دادی یعنی منم اندازه ی اونا دوست داری ؟ آخ...... تو چه قدر مهربونی امشب بهت قول می دم از این به بعد حتی برای یه لحظه هم فراموشت نکنم قول قول چهار شب دیگه تولد خواهرمه اونم داره مثل سالای قبل من 9 سالش می شه شاید بتونم چیزییی که مادرم بهم یاد دادو بهش یاد بدم که دیگه این همه سال مثل من اشتباه نکنه دوست دارم شیرین |